آهنگ مشترکِ هزاره گی و میسودینایی (مقدونیایی) به نام "دیشب من و تو" به صدای هنرمندان خوش صدا هر یک "انا سیمونویسکا و شاه عبدالله عالمی"  طی یک محفل با شکوه روز یکشنبه 17/8/2014میلادی، در ملت شادی هال با حضور تعداد کثیری از فرهنگیان، هنرمندان، هنردوستان و عموم مردم رونمایی شد.

مراسم رونمایی ساعت 6 عصر با انانسری خانم شمسیه شروع شد. در اول با قرآت کلام الله پاک مراسم صورت رسمی به خود گرفت و بعد انانسر محفل اجندای محفل را به خوانش گرفت و برای پذیرایی از مردم گروپ تیبلو را دعوت به اجرای شان کرد. در ادامه مراسم هنرمند خوش صدا شاه عبدالله عالمی دعوت شد تا در ضمن سخنرانی اش در مورد آهنگ مشترک هزاره گی و میسودنیایی معلومات دهد.

شاه عبدالله عالمی در سلسله سخنانش برعلاوه از ارزش فعالیت هنری برای رشد یک جامعه در مورد اناسیمونویسکا و انگیزه ها و هدف شکل گیری آهنگ معلومات مفصل ارایه کردند. بعد مهم ترین بخش مراسم که همانا نمایش آهنگ "دیشب من و تو" بود، رسید. آهنگ بر روی پروجکتور توسط تیم تخنیکی به نمایش گذاشته شد و مورد استقبال بیش از حد مردم قرار گرفت و به اصرار مردم برای بار دوم نیز نمایش داده شد. بعد از نمایش آهنگ، پیام ویدیویی خانم اناسیمونیوسکا هنرمند میسودنیایی که در آهنک کار کرده بود تقدیم مردم شد.

خانم اناسیمونویسکا در پیام شان گفتند که: "درود بر شما و تشکر از اینکه در مراسم رونمایی آهنگِ "سنتوشی من و تو" تشریف آورده اید. قبل از همه می خواهم بگویم که خوشحالم و احساس غرور می کنم که فرصت یافتم تا در پروژه بی نظیر آهنگ " سنتوشی من و تو" کار کنم. این پروژه مشترک، یک پروژه مبارزه طلب و خواهان وقت، تمرکز و زحمات زیاد بود، اما من خوشحالم که ما موفقانه آنرا به انجام رساندیم. من از همه کسانی که همکاری کردند متشکرم و به صورت ویژه از شاه عبدالله عالمی ممنونم که کلیک آغاز را زد. من شک داشتم که به موفقیت امروزی برسیم، اما شاه عبدالله عالمی یک شخص لایق و سخت کوش است. او نه تنها هنرمند چیره دست، بلکه یک آواز خوان خوش صدا نیز است. من آرزوی بهترین ها را برای وی دارم و آرزومندم در همچون پروژه ها هرچه بیشتر کار کند. ایده اصلی عقبِ این پروژه این بود که فراتر از تغییرات برویم و آنها را پیوند دهیم به هدف ساختن چیزی زیباتر. تا آنجایی که من میدانم این اولین پروژه در تاریخ هنر است که در آن هزاره گی و میسودنیایی یکجا شده اند تا قطعه ای زیبای هنری را شکل دهند. ما زبان جهانی موسیقی را انتخاب کردیم، زیرا یک از بهترین رابطه هاست تا هدف ما و پیام  صلح و دوستی ما را به شکل احسن به همه برساند. یکبار دیگر می خواهم بگویم که موسیقی وسیله پیوند است و دو فرهنگ متفاوت را در کنار هم قرار داده است. این پروژه همچنان نشان می دهد که تفاوت ها، فاصله ها و مرز بندی ها در بین ما همه مصنوعی اند و ما باید تلاش کنیم تا زندگی خود را در صلح و هماهنگی بسر برسانیم. ما از فرهنگ ها و مذاهب مختلف درست، اما همه مربوط به خانواده بزرگتر آنهم نژاد انسانی هستیم که با قوت عشق و دوستی بهم پیوند می خوریم. تشکر خیلی زیاد"

هنرمند با سابقه سخی جهانگیر سخنران بعدی بود که بعد از نمایش آهنگ به سخنرانی پرداختند. ایشان سخنانش را در دو بخش تقسیم بندی نموده بودند که در اول در مورد هنر موسیقی سخنرانی کردند و در بخش بعدی به نقد آهنگ پرداختند.

در ادامه مراسم برای نمایش فرهنگ زیبای هزاره گی کت واک در نظر گرفته شده بود، که توسط هنرجویان هزاره آرت گروپ به اجرا گذاشته شد. کت واک بیش از حد مورد تحسین و تشویق حاضران در محفل قرار گرفت.

در ادامه مراسم یکبار دیگر شاه عبدالله عالمی برای توضیح دادن در مورد ویدیویی خاطره ها فراخوانده شد. ایشان اینبار در ضمن تشکر از کسانی که با ایشان همکاری کرده بودند، در مورد ویدیویی خاطره ها معلومات مفصل به حاضران در محفل دادند و سپس ویدیویی خاطره ها که در آن شعری از خانم ذکیه بهروز ذکی با دکلمه ای خانم لطیفه عطایی تصویر بندی شده بود به نمایش گذاشته شد و مورد استقبال بیش از حد مردم قرار گرفت.

سخنران آخر مراسم محترم استاد خادم حسین ضیا بودند، ایشان اولا در مورد تاریخ ارتباط هزاره ها با مقدونیایی ها معلومات مفصل دادند و سپس آهنگ را به انگلیسی ترجمه نموده و در مورد آن نقد و نظر شان را به شکل مفصل بیان نمودند.

در آخر مراسم یکبار دیگر شاه عبدالله فراخوانده شد و ایشان اینبار به رسم تشکری شعر هایی از شعرا را که خودشان خوشنویسی کرده بود به کسانی دادند که در راستای شکل گیری مراسم افتتاحیه با ایشان بیش از حد همکاری کرده بودند.

قابل یادآوریست که این آهنگ بعد از آنکه در مقدونیا نشر شده است، گزارش آن در بیشتر از ۲۰ روزنامه مقدونیایی نشر شده است و این کارِهماهنگِ هزاره گی و مقدونیایی بیش از حد مورد استقبال مقدونیایی ها قرار گرفته است و اناسمونویسکا بیش از حد تشویق شده است.

 

این هم لینک آهنک در vimeo

http://vimeo.com/101591821

+ نوشته شده در 2014/8/20ساعت 6:40 PM توسط عبدالله رفیعی |

دیشب 8/6/2014م، حوالی ساعت هشتم و نیم، زمانی که اتوبوس های زایران از ایران وارد شهرک مرکزی تفتان شده بودند و در حال وارد شدن در هوتل ها بودند مورد حمله چهار تن تروریستان خودکش قرار گرفتند. قرار آخرین اطلاعات؛ تروریستان اولا با بمب های دستی حمله می کنند و سپس زایران را با تفنگ های خودکار شان هدف قرار می دهند و در آخر خودشانرا منفجر می سازند. در نتیجه این حمله تروریستان قرار آخرین اطلاعات 26 تن شهید و عده ای زیادی زخمی شده اند که در بین آنها زن ها و اطفال نیز قرار دارند. گفته می شود که شهدا و زخمی ها از کویته و منطقه کوهات و سوات می باشند. حکومت بلوچستان برای آوردن شهدا و زخمی ها طیاره به منطقه فرستاده است و از طرف دیگر زایران باقی مانده که تعداد شان به 300 نفر می رسد در پایگاه ایف سی انتقال داده شده اند تا از حملات احتمالی بعدی تروریستان در امان باشند. 

مسوولیت این حادثه اسفناک را جیش الاسلام به عهده گرفته است و سخنگوی آن اعظم طارق طی گفتگو با مرکز رسانه ها گفته است که این ها زایر نه، بلکه جنگجویانی بودند که از جنگ سوریه به طرف خانه های شان بر می گشتند و چون اینها در سوریه برادران اهلسنت را هدف قرار می دهند، لهذا ما آنها را هدف قرار داده ایم. 

+ نوشته شده در 2014/6/9ساعت 11:23 AM توسط عبدالله رفیعی |

امروز جمعه 14/3/2014م، از نوزدهمین سالیاد شهادت رهبر شهید عبدالعلی مزاری (ره)، در کویته - هزاره تاون بزرگداشت به عمل آمد. مراسم توسط ستاد برگزاری سالیاد رهبر شهید در مسجد بابه مزاری با حضور تعداد کثیری از سیاسیون، علما، فرهنگیان، روشنفگران، استادان مکاتب، رهروان بابه مزاری و عده ای کثری از مردم اعم از مردم و زن برگزار شد.

 مراسم حوالی ساعت 2:30 بعد از ظهر با تلاوت کلام الله مجید شروع شد و در سلسله مراسم بزرگداشت دوستداران بابه مزاری سرودها، شعر ها و مقاله های شانرا به حاضرین در محفل تقدیم کردند. همچنان پیام های تهنیت شهادت بابه مزاری به خوانش گرفته شد.

سخنرانان هر کدام نظریات شان را در رثای بابه مزاری بیان کردند. اولین سخنران محترم حاجی رحیمی بود، که ایشان در سلسله شخنانش در ضمن یادآوری از مبارزات بابه مزاری گفتند که مزاری تجسم عینی از خواستهای مردم ستم دیده اش بود و منظور از تجلیل سالیاد وی بازخوانی اندیشه رهبر شهید و انتقال آن به نسل های آینده باید باشد. میراث بابه مزاری اندیشه و مکتب عدالت خواهانه وی می باشد که باید از آن پاسداری شود...

سخنران بعدی محترم اختر محمد خان اچگزی، یکی از سران قوم اچگزی بودند، ایشان در اول سخنرانی شان یادآوری کردند که مزاری مربوط به یک قوم نیست، مزاری صدای مظلومان بود و مربوط به تمام اقوام است. سپس وی بخاطر آنکه به شکل احسن بتواند در رثای بابه مزاری سخنرانی کند، از مردم اجازه خواستند و سخنان شانرا به زبان پشو بیان کردند...

استاد توکلی سخنرانی بعدی مراسم بودند، که درسلسله سخنانشان بر هوشیاری مردم زیاد تاکید کردند و یاد آور شدند که کسانی می خواهند تا ما اعتماد به نفس خود را از دست بدهیم و وابسته به دیگران گردیم.  می خواهند بگویند، بدون دیگران ما کاری کرده نمیتوانیم...، اما ما باید به آنها اجازه ندهیم و آگاهانه برخورد کنیم...

آقای تیموری بعد از استاد توکلی سخنرانی کرده و گفتند که مردم ما باید مطابق به دستور بابه مزاری خودشان در تعیین سرنوشت شان سهم بگیرند و نگذارند که دیگران برای شان سرنوشت تعیین کند...

حاجی محمد محقق رهبر حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان از طریق تلفون با مردم سخن گفتند. ایشان در سلسله سخنانشان از مبارزات سخت و مدبرانه بابه مزاری یادآوری کردند و نیز گفتند، مردم باید هوشیار باشند و منافع ملی شانرا دقیق بدانند...

آقای کهزاد، جنرل سکرتری حزب دموکراتیک هزاره، سخنران بعدی بودند که در سلسله سخنانشان گفتند که بابه مزاری یگانه شخصیتی است که سالگرد وی هه ساله موجی از بیداری را در بین مردم ما ایجاد می کند. ایشان گفتند، که امروز  موافق و مخالف وی از بابه ستایش می کنند. در ادامه یاد آور شدند که رهبر شهید با دادن خونشان حقوق حقه مردم ما را تثبیت کردند و جهان به حقوق ما اعتراف و آنرا قبول کرد، اما حالا بر رهبران و مردم ماست که حقوق تثبیت شده خویش را با درایت، پلان و پشتکار بدست آوریم....

آخرین سخنران مراسم محترم آقای رحمانی سخنور شهیر مردم ما بودند، که ایشان یاد آور شدند مزاری نیازی به برگزاری مراسم از طرف ما ندارد، این ما هستیم که به این مراسم ها ضرورت داریم. مزاری خط مشی برای مردم ترسیم کرد و تجلیل واقعی زمانیست که ما بر خط ترسیم شده از طرف وی نه تنها حرکت نمایم، بلکه از آن پاسداری نیز بکنیم. رهبر شهید میخواست مردم ما مقتدر شود و این کار زمانی میسر است که ما بخواهیم. مردم ما باید سهم امام شانرا برای خودشان به مصرف برسانند و فریب کسانی را که نقاب بر رخ دارند نخورند. گرگهای در لباس میش در بین مردم ما وجود دارند، که ما را بخاطر منافع شان تکفیر می کنند، اما باید هوشیار باشیم. بر ماست که با همدیگر همکاری کنیم و در کنار هم باشیم. مردم ما کسی را ندارند تا با آنها همکاری کند، بجز خودشان...

+ نوشته شده در 2014/3/14ساعت 11:39 PM توسط عبدالله رفیعی |

ره نيکمــــــــــردان آزاده گيــــــــــر
چو ايستاده ای دست افتاده گیر


شروع شدن سال تحصیلی جدید برای اکثریت دانش آموزان و والدین شان نشاط و خرسندی می آورد، اما هستند کسانی که در ضمن خرسندی، سایه ای دلهره و نگرانی نیز بر آنها مستولی می گردد. در این میان نگرانی بیشتر متوجه فرزندان شهدا و مادران شان است، که متاسفانه با فقر و ناداری دست و پنجه نرم می کنند.

جای بسیار خرسندیست که افراد خیر همیشه بوده ا
ند و هستند، که دست مستمندان را می گیرند و قرار توان شان به کمک فقرا می رسند، اما با تاسف همیشه بخاطر نبود یک پروسه شفاف کمک های جوانمردانه افراد بجای رسیدن به دست مستحقین، توسط بعضی سود جویان و شکم پرستان حیف و میل می شود.

در حدود سه سال قبل توسط عده ای از دوستان خیر بخاطر نظم بخشیدن و شفافیت در شناسایی و تقسیم درست کمک به خانواده های شهدا و خصوصا فرزندان شان تا از فراگیری تعلیم و تربیت سالم پس نمانند، ارگنایزیشنی بنام "نیمسو" تاسیس شد. مسوول این ارگنایزیشن پروفیسور عبدالله محمدی در اولین پروگرام آن اعلان داشت، که بر روی شفافیت بیش از حد توجه خواهد کرد، تا اطمینان کسانی را که به این ارگنایزیشن کمک می کنند حاصل کند و از طرف دیگر وسیله ای قابل اطمینان و مطمین شود تا کمک افراد خیر به نیازمندان حقیقی برسد.

سالِ پار، اعضای این ارگنایزیشن به کمک فرزندان شهدا شتافتند و در ضمن تهیه نمودن لوازم درسی آنها فیس سالیانه شانرا نیز پرداختند. امروز شنبه 21/2/2014م، نیز شاهد کمک این ارگنایزیش به فرزندان شهدا بودیم. آقای محمدی در مراسم امروز در حضور مردم و کسانی که به این ارگنایزیش کمک نموده بودند تا به فرزندان شهدا سپرده شود، اولا آمار دقیق پولی را به مردم ابلاغ کرد تا همه باخبر باشد و بدانند که پول های کمکی آنها مصرف چه کارهایی شده است و سپس یاد آور شد که هر آنکسی که خواسته باشد آمار دقیق را به شکل کتبی نزد خود داشته باشد می تواند از آنها درخواست نماید...

طی کمک امسالِ این ارگنایزیش به فرزندان شهدا، قرار است مصارف یونیفورم، کتاب، قرطاسیه کامل و فیس سالیانه در حدود 450 تن پرداخت شود. از این جمله در مراسم امروز به شکل کمک نقدی در حدود 250 تن از فرزندان شهدای هزاره تاون توانستند هدایای شانرا جهت خریدن کتاب، یونیفورم و قرطاسیه دریافت نمایند. همچنان عده ای در علمدار رود و باقی شان از دفاتر این ارگنایزیشن می توانند کمک های شانرا دریافت کنند.

من در آخر این نوشته از تمام افراد خیر که جرات کمک و گرفتن دست نیازمندان را می کنند تا حد اقل شگوفه ای لبخند بر لبان آنها نقش بندد، صمیمانه سپاسگزاری و تشکری می کنم. همچنان ممنونم از دوستان نیمسو ارگنایزیشن و تمام نهاد های خیریه دیگر که بدون توقع، عاشقانه در خدمت نیازمندان هستند و کمک به آنها را افتخار شان می دانند. سخن آخر اینکه آرزومندم روزی برسد که وضعیت مردم آنقدر خوب شود تا نیازمندی نداشته باشیم.

+ نوشته شده در 2014/2/22ساعت 7:31 PM توسط عبدالله رفیعی |

داستان از: سایره بتول

کنارِ پنجرۀ اتاقم نشسته بودم و به بیرون نگاه می کردم. به پیراهنِ سبز زمین، به آسمانِ آبی، به پروازِ پرندگان با صد شوق و ذوق، به گل های رنگارنگ، به درختانِ پُر بار می دیدم. در همین لحظاتی که به بیرون نگاه میکردم، صدای زنگ تلفن به گوش ام رسید و ناگهان از آن نگاه پریدم و بطرفِ تلفن دویدم. تلفن را برداشتم، صدای مردانه ای را شنیدم که میگفت:"سلام دخترم، خوبی؟" جواب دادم:"پدر جان، شما هستید؟" گفت:"آری، من ام. پدرت." خیلی شاد شدم. مدتِ هشت سال شده بود که صدای پدرم را نشنیده بودم. پدرم گفت:"دخترم من بر می گردم. چی برایت بیاورم؟" از بس که خوشحال شده بودم، گلویم پُر شده بود و اشکهایم خود بخود می ریخت. گفتم:"پدر جان! من بجز محبت های تو دیگر چیزی لازم ندارم. پدر جان! لطفا زود تر بیا" پدرم گفت:"خوب است دخترم، مادرت و برادرانت کجایند؟" اولین سال در زندگی ام بود که مادرم و برادرانم رفته بودند تا برای ما وسایلِ مکتب بخرند. گفتم:"پدر جان! مادرم با برادرانم بیرون رفته اند." پدرم گفت:"دخترم، من یک هفته بعد می آیم. هر چیزی که به کارِ تان بود، برایم بگویید." گفتم:" درست است، پدر جانم. مادرم که آمد، برایش میگویم." بعد خدا حافظی کرده و تلفن را قطع کرد. از بس خوشحال شده بودم، فورا رفتم خانۀ کاکایم که خانۀ شان نزدیکِ خانۀ ما بود. گفتم:"دخترا! پدرم یک هفته بعد می آید." دختران کاکایم نیز از این مژدۀ من خوشحال شدند. دوباره برگشتم خانه. دیدم مادرم آمده بود. گریه کنان دویدم به طرف آغوش مادرم. مادرم فکر میکرد شاید از اینکه من تنها بوده ام، ترسیده ام، اما گفتم:"مادرجان! پدرم یک هفته بعد می آید، وقتی که شما بیرون رفته بودید، تلفن کرده بود" آنروز ما خیلی خوشحال بودیم، برای اینکه پدرم می آمد. در حالیکه مادرم خیلی خسته و مریض بود، گفت:"دست به دستِ همدیگر بدهیم تا خانه را جمع وجور کنیم." برای آمدنِ پدرم، خیلی آمادگی باید می گرفتیم. من هر روز لحظه شماری میکردم که چی وقت این هفته تمام می شود. خیلی آمادگی های زیاد می گرفتیم و در نهایت روزِ آخر هفته رسید. هیچ باورم نمی شد که امروز پدرم می آید. آنروز همۀ ما خیلی وقت از خواب بیدار شدیم. ما سه فرزند خانواده تصمیم گرفته بودیم که امروز هیچ جایی نرویم. فقط خانه نشسته، برای آمدنِ پدرمان لحظه شماری کنیم. اما مادرم تصمیمِ ما را قبول نکرد و گفت:"نه، این کارِ شما درست نیست. بروید به درس های خود رسیدگی کنید." ما را روان کرد به کورس های مان. داخلِ صنف بودیم، اما فکرهای ما به طرفِ پدرمان بود. آنروز خیلی طولانی شده بود، ساعت هیچ نمی گذشت. وقتی که از کورس به خانه برگشتیم، هر سۀ ما فکر می کردیم که پدرِ ما شاید آمده باشد، اما وقتی که خانه رسیدیم، دیدیم پدر ما نرسیده است. تنها مادرم و عمه ام کیک می پختند تا از مهمانان پدرم پذیرایی کنند. آنروز ما ظهرانه نخورده بودیم و می گفتیم ما با پدرِ مان نان می خوریم. ساعتِ 6 شام بود، که تلفنِ پدرم آمد، همۀ ما بطرف تلفن دویدیم. عمه ام تلفن را بر داشت و گفت:"بلی، سلام!" پدرم گفت:"سلام خواهر جان! خوبی؟" عمه ام گفت:"شکرِ خدا، خوبم. برادر چه وقت می رسی؟" پدرم گفت:" خواهر جان! 15 دقیقه بعد. خیلی تشنه شده ام، برایم چای آماده کنید. خدا نگهدار تا 15 دقیقه بعد." چند دقیقه ای از تلفنِ پدرم نگذشته بود که پای تلویزیون نوشته شد:"هم اینک یک موتر موادِ منفجره، در راه کاروانی که از تفتان به طرف کویته می آمد منفجر شده است. از تعداد کشته شده ها و زخمی ها تا هنوز اطلاع دقیق در دست نیست." آن خبر، پای تلویزیون مرا به شدت ناراحت و دق کرد. نا امیدانه رفتم به طرفِ آشپزخانه، گفتم:"مادر! کاروانی که از ایران به این طرف می آمد، منفجر شده است." مادرم سیلی محکمی به صورتم زد و گفت:"از آدمِ بد، سخنِ بد شنیده می شود. دهنت را ببند" در همین لحظه بود که زنِ کاکایم سراسیمه آمد و به مادرم گفت:"بیا زود که برویم. محمد زخمی شده است." مادرم چادرش را پوشید و رفت. بیشتر از چند ساعت نگذشته بود و من بی قرارتر از همیشه پیشِ آشپزخانه ایستاده بودم، که دیدم مردان جنازۀ ای را بر دوش شان به حویلی ما آوردند. فهمیدم که جنازه پدرم است. مردان همه شان دور ایستادند. من به طرفِ جنازۀ پدرم دویدم و خودم را رویش انداختم و فریاد زنان بیهوش شدم. مادرم، زنهای کاکایم و عمه ام همه فریاد زنان می گریستند. من بعد از چند دقیقه به هوش آمدم، اما پدرم را برده بودند. گلی که سالها برای آمدنش، لحظه شماری می کردم از پیشم دوباره گُم گشت. فقط 15 دقیقه مانده بود که پیدایش کنم، ولی برای ابد از دستش دادم.

+ نوشته شده در 2014/2/8ساعت 6:51 PM توسط عبدالله رفیعی |

     در نتیجه حمله بر اتوبوس زایرانی که امشب 21/1/2014م، از تفتان به طرف کویته می آمد، بیشتر از ۲۵ تن شهید و عده ای کثری زخمی شدند. حمله توسط یک موتری انفجاری که در آن در حدود صد کیلو گرام مواد منفجره جابجا شده بود صورت گرفت. اتوبوسها زمانی که از تفتان به طرف کویته می آمدند و در ساحه ای مستونگ می رسند، این حمله صورت می گیرد. بعد از حمله توسط موتر، عده ای از افراد مسلح بر اتوبوس ها شلیک نیز کرده اند. در اثر این حادثه تا اینک بیشتر از ۲۵ تن شهید و عده ای کثیری زخمی شده اند، وضعیت صحی اکثر از زخمی ها وخیم است و احتمال دارد تعداد شهدا بیشتر شود. در بین شهدا و زخمی ها زنان و اطفال نیز شامل اند. تا آنجایی که هویت زایران مشخص شده است، آنها اکثریت شان از علمدار رود اند. مردم و متعلقین شهدا و زخمی ها به شدت خشمگین اند و در ضمن رسیدن به ساحه و کمک به شهدا و زخمی ها بر ضد حکومت وقت شعار می دهند. نیروهای انتظامی ساحه را محاصره کرده است تا کدام حادثه ناخوشگوار دیگر رخ ندهد. اکثر از رهبران پاکستان مثل نوازشریف، عمران خان، زرداری، الطاف حسین و رهبران اهل تشیع حادثه را به شدت محکوم می کنند. حزب دموکراتیک هزاره در ضمن محکوم کردن شدید این حادثه، فردا را در شهر کویته هرتال اعلان کرد و نیز نهادی های شیعی سه روز را سوگ اعلان کرده اند.

+ نوشته شده در 2014/1/22ساعت 1:24 AM توسط عبدالله رفیعی |

گزارش از: علی تلاش

     نمایشگاه نقاشی تحت عنوان "Expression Of Love" بروز جمعه مورخ ١٧ جنوری، سال جاری در کتابخانه شهید منتظری هزاره تاون طی یک برنامه ی عالی با اشتراک کثیری از علاقمندان هنر نقاشی اعم از آقایان و خانم ها، تقریباً ساعت ١١:٣٠ قبل از ظهر افتتاح گردید. پیش از افتتاح این نمایشگاه، در برنامه افتتاحیه تعداد از اساتید در مورد هنر به سخنرانی پرداختند. نوروز علی مصور هنرمند زبده ی نقاشی که آثارش در این نمایشگاه به معرض دید مشتاقان هنر قرار گرفته بود، اولین سخنرانی بود که در مورد هنر و هدف برگزاری از این نمایشگاه سخن راند. وی که یکی از استادان خوب هنر نقاشی در هزاره تاون کویته- پاکستان است که از سالهای قبل بدین سو در این ساحه مصروف تعلیم این هنر به علاقمندان هنر نقاشی است. برعلاوه ی افتخارات برگزاری نمایشگاه های متعدد و اشتراک در نمایشگاه های منطقه ی و بین المللی، شاگردان خوبی را در این راستا نیز تربیت نموده است. بعد از وی استاد حسن علی هاتف در مورد آثار آقای مصور و جایگاه هنر به سخنرانی پرداختند. استاد عبدالله رفیعی سخنران بعدی بود که در مورد روند رشد هنر و خصوصا هنر نقاشی در کویته و تاثیر دست آورد های هنرمندان کویته بر رشد و بالندگی هنر در سطح منطقه سخنرانی گردند. در آخر محفل افتتاحیه آقای اخلاقی دعایه اختتامیه را خواندند. بعد از محفل افتتاحیه، نمایشگاه توسط استاد عبدالله رفیعی و استاد هاتف با بریدن نوار رسما گشایش یافت و هنردوستان به بازدید از آثار استاد نوروز علی مصور پرداختند. قابل یادآوریست که محترم آقا رضا عضو کابینه ایالتی بلوچستان نیز برای بازدید از نمایشگاه نقاشی تشریف آورده و هنرمندان را زیاد تشویق کردند. آثار استاد مصور بیش از حد مورد پسند علاقه مندان هر قرار گرفت و هر اثر وی گویای فریاد درونی هرمند بود که به شکل هنرمندانه و عالی به تصویر کشیده شده و به هنردوستان تقدیم شده بود.

+ نوشته شده در 2014/1/20ساعت 1:2 AM توسط عبدالله رفیعی |

قسمت دوم:

نوشته: خاطره افضلی

علی با اهل وعیال خود خاک خدا دادی را بعد از سال‌ها مهاجرت و بی وطنی به آغوش گرفت. آن‌ها در مرز افغانستان با انبوه از مسافرین تازه از راه رسیده ، با پای پیاده به سفر ادامه میدهند. قسمت از راه را پیاده میروند. مردی چمدانی را به دست دارد، نوجوانی چمدان را بر کراچی می‌کشاند، و خانمی هم چمدان را بر سر حمل می‌کند. همه در یک مسیر روان است. باز گشت به وطن. می‌گویند در این مسیر مسافر هر چه خاک آلود و ژنده پوش به نظر برسد، سفرش بی خطر و راحت‌تر است. راهزنان و طالبان از حمله کننده‌های استند که با وارسی ظاهر و کف دست مسافرین تصمیم قتل آن‌ها را می‌گیرند. لذا هیچ مسافری پاک ، منظم و سر حال به نظر نمی‌رسد. موهای ژولیده، لباس‌های نا مرتب، لنگی یا کلاه، دستمال گردنی و چمدان‌های بوجی مانند با این همه وصف همه یک حرف دارند ما مسافرین راه وطنیم!

دست فروشان اشیای خوراکه را بدست گرفته اند ، بعضی آن‌ها سیم کارت‌های افغانی )روشن  و اتصالات( را می‌فروشند. تعریف‌های خود ساخته و بیش از حد معمول بسیاری از مشتریان را به خریداری آن وادار می‌‍کنند و فریب میدهند. در یک قسمت بزرگ این جاده حوالداری‌های گمنام و بی نشانی نشسته اند که پول‌های مختلف را رد و بدل می‌کنند. علی یک بسته از پول کلدار را به افغانی  مبدل می‌کند. رفته، رفته به کتاره‌های آهنی جالی مانند میرسیم که دو طرف جاده را بسته است، پولیس امنیتی پاسپورت‌ها را یکی به یکی  از دید می‌گذرانند و بعد اجازه عبور میدهند. شخصی که سر و وضع درستی ندارد، آن طوریکه به نظر می‌رسد فقیر و نا توان است، قصد دارد مرز را عبور کند، ولی پاسپورت ندارد. پولیس چنان با چوپ او را میزند که داد و فغانش دنیا را می‌گیرد اما ترک مکان نمی‌کند. تا مرز آمده است، اما بدون پاسپورت، به چی دلیلی و چرا؟ کسی نمی‌داند. بعد از عبور از اینجا، با کمی پیاده روی به دشتی می‌رسیم که موترهای مسافربری با رانندگان آن آماده باش استند. اما نرسیده به آن ایست پولیس امنیتی دوباره به ارزیابی پاسپورت‌ها می پردازد. این ایست، یک اتاقک چوبی مانند دو دروازه ای است. در چند قدمی این منطقه مهر دفتر مرزی خروجی ودخولی به پاسپورت ها حک می‌شود.  

اینجا اسپین بولدک است. از هوتل‌های مشهور این منطقه هوتل جاوید و هزاره جات استند. وارد سرای بزرگی می‌شویم. محوطه این سرای از موترهای پارک شده مملو است. موتر ما در نزدیکی هوتل جاوید ترمز میزند. هوتل جاوید قبلا خرابه تمام بود، نه مسافرخانه. نظافت به ندرت مراعات می شد، اما حالا کمی بیشتر رسیدگی صورت می‌گیرد. سر و سامان گرفته است و جدیدتر به نظر می رسد. یک عمارت دو طبقه ای است، که با گج سفید شده است. در جلو یک راه پله آهنی دیده میشود که به منزل دوم راه دارد. در طبقه اول تختی بزرگی چوبی گذاشته اند. مسافرین مرد آنجا نشسته، خوابیده، یا هم لمیده اند. بعضی آنها چای و نان را با خاک و هوای آلوده یک‌جا می‌نوشند و می‌خورند. آنطرف تخت، سالن مردانه است که از آن در تابستان‌ها استفاده می‌کنند. سقف سالن با بوریا رنگ رفته ی فرش شده است و در وسط دو پایه آهنی به چت وصل شده اند. در مجاور این سالن، حجره کوچکی برای خانم‌های مسافر در نظر گرفته شده است. این حجره دو دروازه دارد که یکی آن با ججیم ژولیده پرده گرفته شده و به سالن مردانه راه  دارد. نصف آن با بوریا قدیمی فرش شده است . اگر چه جای عمومی برای خانم‌ها است، اما مردان هم گاه گاهی رفت و آمد می‌کنند و این رسم سنتی را می‌شکنند. طوریکه پیش خدمت به بهانه جمع آوری پیاله های چای سر میزند و مسافرین به بهانه ی دیدن همسفرهای خویش. ..

تجمع رانندگان به اطراف علی و  دعوت او به تاکسی ها و بگو مگو به خاطر مزد سفر او را کلی گیج کرده بودند. حرف به حرفی نمی رسید و صدا را گوشی شنیده نمی توانست، انگار بازار سهام است که روی قیمت تجارت صحبت می‌شود، نه سلامتی و راحتی مسافرین.  تا اینکه علی با دو نفر از هموطن خود یک تاکسی را دربست می‌گیرند. راننده برای این که مزد مسافربری را زیاد کرده باشد، اصرار افزودن یک مسافر دیگر را می‌کند. بعد از جر و بحث بلاخره مسافرین حاضر به پرداخت اضافی می‌شوند. راننده چمدان‌ها را طبق معمول با ریسمان سر تاکسی و در صندوق عقبی می‌بندد. مسافرین در صندلی‌های چرکین و نمناک جا خوش کردند. راننده با احمدگل در جلو ماشین، زلمی با علی و خانواده اش در عقب ماشین جا به جا شدند و موتر از سرک های نیمه خامه و پخته ی سپین بولدک به طرف مرکز قندهار آرام - آرام راه می‌افتد. بعد از مدتی کوتاهی به قندهار رسیدند.  هوای قندهار گرم و غیر قابل تحمل ، اما سفر هنوز ادامه داشت.

سفر در مسیر شاهراه قندهار – کابل شروع  شد. بزرگترین شاهراه افغانستان که در طول سال بیشترین تلافات جانی و مالی را در قبال دارد. تاکسی به رنگ آبی تاریک است که اصلا به تاکسی شباهت ندارد. آینه بیرونی سمت راست ماشین شکسته است. سنسور درب عقبی از کار افتاده است. در جلو آن یک نوار صوتی  تقریبا فنا شده دیده می‌شود که آهنگ پشتو (پشتنه) را  با والیوم بلند از بلندگو به صدا در آورده و چنان سردردی شدید به مسافرین ایجاد کرده که بعد از ساعت ها ختم سفر هنوز آهنگ پشتو به مغز آن‌ها انعکاس دارد. روی شیشه ی جلوی ماشین دشنه ( کاغذ خود چسب) های مذهبی و آیات از قرآن و دعای سفر چیده شده اند. آن آهنگ پشتو و این آیات قرآنی دو شیوه فکری متضاد که در جلو ماشین خود نمایی می‌کردند.

علی از آنجا که این شاهراه را می‌شناخت، احساس بیم و ترس میکرد، نه اینکه با زندگی خدا حافظی خواهد گفت، بلکه بخاطر حسی به مخاطره گذاشتن همسر و فرزند ی بود که به همراه داشت. هر چه حرکت موتر به منزل نزدیکتر می شد، بالمقابل استرس علی هم بیشتر می‌شد. هنوز هم یاد آن هفت جسد آغشته در خون خشکیده، روان او را آزرده می‌کرد. آن‌ها هر کدام  در موترهای خود رو برای سپری کردن روز های عید با خانواده‌های خویش، روانه سفر شدند، اما هرگز به منزل نرسیدند. بسیار بی رحمانه ایست بازرسی‌های طالب آن‌ها را یکی به یک از موتر  به عنوان کارمند دولت و دست داشتن با حکومت در ساعات قبل از هشت صبح و بعد از دو ظهر توقیف و با ضرب گلوله از بین بردند. یکی از آن‌ها مدیر ولایت زابل بود، کسیکه روی بدن بی روح خود خراشیدگی‌های عمیق به جا گذاشته بود که آن‌هم در اثر درگیر شدن او با طرف به وجود آمده بودند.

علی در این حالت چشم بسته بود و غرق در فکر بود که ناله و فریاد او را بیدار ساخت. چشم باز کرد. در دو طرف سرک مردم تجمع کرده بودند. قوای امنیتی و پولیس محل نیز دیده می‌شدند که با یونیفورم‌های ماشی و تفنگ‌ها به دست  این طرف و آن طرف می دویدند. یک سوی جاده روح گل و همسرش زخمی در کنار سرک زار-- زار می‌گرستند. آن طرف‌تر کنار موتر کرولای سفید دو لاش را چادر کشیده بودند. یکی دختر روح گل و دیگری محافظ او بودند که زندگی را وداع گفته بودند. از وحشت و ترس موی سر راست می‌شد . چهره‌ها خشمگین و غمناک به نظر می آمدند. چند ساعتی راه را عساکر امنیتی بسته بودند. همه موترها که می‌رسیدند، متوقف می‌شدند. حدودی چهار ساعت طول کشید تا شاهراه باز شد. این منطقه راه دای چوپان می‌نامند. مردم محل و مسافرین به این کار طالبان لعنت وناسزا می‌گفتند.

دو طرف شاهراه ریگی است. سنگ‌های بزرگ دور تر افتیده اند. کوه‌ها و تپه‌ها هم بعضی شان سبز و قهوه‌ی رنگ به چشم می‌خورند. به قره باغ نزدیک می‌شدیم. درختان و خانه‌های گلی از دید من پنهان نبودند. جا ، جای آن دهقان را در حال بیل زدن زمین در زیر نور آفتاب داغ و گاهی هم چوپانی را که  چوبی به دست داشت و از عقب رمه هایش روان بود، میدیدم. هوا تاریک می‌شد و شب  در راه بود. طبیعیت را می‌دیدم، بدور از خشونت گرایی و انسان کشی...در یک کلام...طبعیت ساده و زیبا. چقدر خوب می‌بود اگر دنیا همین صحنه را برای همیشه ضبط میکرد.

تاکسی در سمت راست جاده در حرکت بود. از رو به رو لاری که برای انتقال کانتینر‌ها استفاده می‌شود، به سمت چپ جاده با سرعت جلو می‌آمد. خوشبختانه که کانتینری در عقب نداشت. راننده جوان ظاهراَ بیست و دو ساله بود که عقب فرمان این لاری نشسته بود. همین طوری که به سرعت می‌آمد، یکبار از مسیر اش خارج شد و به سمت راست آمد، انگار کنترل را باخت.  قسمت عقبی لاری کج شده و به طرف تاکسی دور خورد. چیزی نمانده بود که حادثه دلخراشی واقع شود . آهنگ پشتنه موتر وان را بی خیال ساخته بود. احمد گل به یکباره چیغ زد و راننده را متوجه کرد . همه شوکه شده بودند و راننده هم که تازه فهمیده بود، بریک می‌زد اما انگار فرصت کم بود. به اندازه دو متر فاصله بین این دو ماشین بود که راننده تاکسی را از سرک خارج کرد و در زمین خامه دور خورد.  لاری که اشتباه کرده بود، انگار هیچی نشده. دوباره به راهش ادامه داد. راننده ، تاکسی را دوباره به سرک کشاند و از عقب آن لاری شتافت.  لاری که دید تاکسی به عقبش می آید و اشاره میدهد که متوقف شود، به سرعت لاری افزود و راه فرار را می جست. اما تاکسی در جلو لاری ترمز زد. به ناچار لاری ایستاد شد. راننده تاکسی از ماشین پیاده شد. احمد گل، علی، و زلمی هم به دنبالش...

به یک چشم به هم زدن، در لاری را باز کرد و از یخن آن جوان گرفت تا پایین اش بیآرد. می‌خواست مشت به دهن او بزند، اما احمد گل مانع شد. راننده تاکسی می‌گفت: تو که رانندگی نمی‌فامی چرا لاری سوار شدی؟ جان مه که رفت، خو خیر، این مسافرین چه گناه کرده که بمیرند، آ؟ باز چرا ایتو بیخار میری؟ مرد بی غیرت، ایقه اشاره میتوم ده نظرت نمی آیه! جوان راننده که نشه گونه بود، سرش تلو تلو میرفت، حرفی نداشت برای گفتن، فقط می‌‎گفت: من نکدم، خودش رفت. داد و بیداد شروع شده بود. تا اینکه میانجی‌ها موفق شدند راننده را به تاکسی بدون جنگ و خشونت به تاکسی برگردانند. حالا راننده چنان عصبانی شده بود که در طول ده دقیقه دو سگرت را پک زد. فضای تاکسی کلی دودی شده بود. از بولدک تا حالا این چندمین سگرتی بود که دود می‌شد. این وضع را همه تحمل میکرد، چون چاره‌ی دیگر نداشتند. هر کدام می‌گفتند:" خوب شد بخیر تیر شد." این بار آهنگ موتر عوض شد. یک آهنگ افسرده و غمگین پشتو شروع به خواندن کرد.  

درختان سبز و سر به فلک قره باغ از دور نمایان بودند. هر چه نزدیک تر میشدیم، سبزه و درختان و خانه‌های دهات بیشتر می‌شدند. موتر های سوخته در کنج و کنار جاده افتاده بودند. قطار موترهای نظامی ناتو در هر ده دقیقه موترهای مسافربری را متوقف می‌کردند. تاکسی در آخرین ردیف چند ثانیه ایست کرد، اما دوباره راننده از قسمت خامه سرک تاکسی را به راه انداخت. پیش و پیش رفت تا به اولین موتری رسید که در نزدیکی قطار نظامی ناتو ایستاده شده بود. مسافرین سراسیمه از اینکه با کدام ماین جاده اثابت نکند، از راننده می‌خواستند تا بی ایستد. راننده ایستاد کرد. یک سر ناسزا می‌گفت به ناتو که همیشه کار روزمره رانندگان را به عقب  می‌اندازند. در فاصله سه متری یک تانک ناتو به چشم می‌خورد که رنگ پلنگی و زرد داشت. در عقب آن دو ماشین آنتن دار بودند. از آن برای خنثی سازی بم‌ها کار می‌گرفتند. در بالای این تانک سه افسر نظامی دیده میشد که یکی از آن‌ها تفنگ میله دار را به طرف تاکسی ما نشانه گرفته بود. در کنار آن افسر دیگری که کانادایی بود، عینک‌های ضد آفتاب بزرگ و موهای زرد داشت ، به ما اشاره ایست را میداد. اما راننده اشاره میکرد که می‌خواهد حرکت کند. تا کمی از جا حرکت کرد، تفنگ و ماشه افسر به شکل آماده باش در آمد. مسافرین همه داد زدند: صبر کن، می‌خواهی ما را به کشتن بدهی؟  

راننده دست نگه داشت و صبر کرد. با اولین اشاره افسر کانادایی راه افتاد و به سمت چپ جاده خامه دور خورد. مستقیما به کوچه و چند تا خانه‌های گلی وارد شد. تا سر کوچه نرسیده بودیم که ماین انفجار کرد، دقیق در پنج متری موتر ما. همه از ترس و وحشت فقط خدا- خدا میگفتند و خاموشی را اختیار کرده بودند. سرک خامه هوا را خاک‌آلود کرد. راننده هم تیز تر می راند. درست دیده نشد که این ماین چطوری خنثی شد. همه دعا می‌کردند که بخیر و به سلامت برسند.

غزنی، شهر پر جمع و جوش! شهری که مردمانش از کانتینر‌ها دکان ساخته اند، و از خانه‌های گلی و نیمه لمبیده هوتل. پیش هوتل هایش بمبه‌های آب سرد است. کنار جاده‌ها درختان قد کشیده و سبز ردیف شده اند. کم و بیش تعمیرهای دو منزله با کلکین‌های بزرگ ساخته شده اند. رنگ‌های سبز و آبی روشن این کلکین‌ها جلوه ی دیگر به این شهر می‌بخشد. از طرف شب چراغ‌های ضعیف برق در خانه‌های گلی نمایان می‌شوند. آخرین بار که علی اینجا آمده بود، چهل سال پیش بود. آن زمان مردم از موشک‌های(چراغ) تیلی استفاده می‌کردند، و چیزی به اسم برق وجود نداشت. خانه ها دور به دور ساخته می شدند، اما حالا خانه بسیار به هم نزدیک بودند. آن زمان سر سبزی و زراعت بیشتر بودند، اما حالا بیشترین زمین ها خشک و بی علف جلوه می کردند. آن زمان ها از اسب برای انتقال استفاده میکردند، اما حالا موتر سایکل و موتر های جیف بیشتر به حرکت اند. علی خوب یادش بود که آن زمان ها مادر اش پشم می ریشید تا اذوقه اطفال خودش را مهیا سازد. نه تنها مادر علی، بلکه تقریبا همه خانم های جاغوری به پشم ریشی، نگه داری از حیوانات، و کشت و کار در مزرعه ها برابر مردها پا میگذاشتند. اما حالا مادرش نبود، سالهاست که او فوت کرده است...علی دوباره به یاد مادرش افتاد و در نبود مادرش سخت گریست. اما خوش بود که بار دیگر به مادر ثانی (وطن اش بعد از این همه سختی ها و مشکلات سفر) سالم رسیده است. دوستان و عقارب سر راه او ریختند و از او استقبال کردند. به خانم و نوزاد آنها خوش آمد گفتند. آنها را به خانه دعوت کردند. بعد از لحظاتی، خانم علی چمدان ها را باز میکند، سوغاتی های آماده شده را به دوستان و اقارب میدهد. چمدان خالی و آماده برای سفر بعدی نگهداری میشود.

+ نوشته شده در 2013/12/4ساعت 2:15 PM توسط عبدالله رفیعی |

 

    قرار اطلاعات امروز جمعه ۱/۱۱/۲۰۱۳م، در ساحه ای مچ، تروریستان شش تن از کارکنان هزاره کان کوله را مورد حمله قرار داده و به شهادت رساندند. حادثه زمانی رخ داد که کارگران کان کوله از ساحه بازار مچ بعد از خریداری کردن توسط یک موتر که هفت تن داخل آن بودند، دوباره به طرف کان کوله که محل کار شان بود، بر می گشتند. در مسیر برگشت شان، تروریستان که بر دو موتر سایکل سوار بودند آنها را مورد حمله قرار دادند که در نتیجه شش تن از کارگران شهید و یک تن شان به شدت زخمی شده است. شهدای حادثه را به شفاخانه مچ انتقال داده اند و یک تن زخمی را به کویته آورده اند تا به شکل بهتر تداوی گردد. 

     قابل یادآوریست که بعد از شهر کویته در ایالت بلوچستان، هزاره ها به صورت کتلوی بیشتر در مچ زندگی می کنند. در آنجا در کان های کوله هزاره ها از زمان های قدیم کار می کردند. این اولین حادثه ای نیست که در ساحه مچ بر هزاره ها صورت گرفته است. این چندمین حادثه است که در مچ صورت گرفته است و خانواده های هزاره را سوگوار نموده است. قرار اطلاعات خانه های این کارگران در کویته است و جنازه ها قرار است به کویته انتقال داده داده شود. 

     عبدالخالق هزاره، رهبر حزب دموکراتیک هزاره این حادثه اسفناک را به شدت محکوم نموده و گفته است که مثل همیشه هزاره ها خواهان عملیات مشخص و با معنی بر ضد لانه های تروریستان می باشد. بر علاوه حزب دموکراتیک هزاره، سران نهاد های دیگر هزاره ها و شیعیان نیز این حادثه را به شدت محکوم کرده اند.

+ نوشته شده در 2013/11/1ساعت 7:15 PM توسط عبدالله رفیعی |

می تکاند گل من

گرد دیوار و اتاق

لکۀ پنجره را

دختر ناز و عزیز

چار چشمی جوید؛

پاره کاغذ و نان و تره را

پسر شوخ اما

می دواند روی دفترچه قلم؛

می نویسد کلمات سره را

خانم از من پرسید:

خبر از عید چه گفت؟

عید قربان فرداست.

می کنم صاف دمی حنجره را

با کسالت گویم:

کاش جای در و دیوار و اتاق

می ستردند شب دهشت

از این خاک و گل دلهره را

می تکاندند

غبار غم و اندوه

و سیاهی دل و خاطره را

 

صفر محمد محمودی

15/10/2013م، کویته

+ نوشته شده در 2013/10/15ساعت 7:43 PM توسط عبدالله رفیعی |

اول اکتوبر 2011م،  یادواره ای از نسل کشی، کشتار، تارگت کیلنک، فریاد ها، تحصن ها و اعتراض های هزاره های کویته است، که در نتیجه آن موجی از همدلی و همصدایی را در بین هزاره های سراسر جهان ایجاد کرد و در همین تاریخ در بیشتر از 50 شهر کوچک و بزرگ جهان هزاره ها به خیابانها ریختند و همدلی، همدردی و همصدایی شانرا با هم نسل های شان که در کویته  و بهسود پرپر می شدند، سر دادند و تعهد شانرا در دفاع از آنها یاد کردند. به پاس یکجهتی و قرار گرفتن هزاره ها در کنار هم این روز را بعد از آن همه ساله هزاره ها به نام روز همبستگی ملی هزاره ها گرامی می دارند. امسال نیز به همین مناسبت بر علاوه بامیان، استرالیا و جاهای دیگر در کویته دو مراسم برگزار شد، که مراسم اول چند روز قبل توسط حزب دموکراتیک هزاره در علمدار رود و سمینار دوم به تاریخ 6/10/2013م، توسط اتحادیه محصلین هزاره در هزاره تاون بود.

در سمینار هزاره تاون که در ماشاالله هال برگزار شد، سیاسیون، فرهنگیان، ادبا، استادان، دانش آموزان و عموم مردم به تعداد زیاد شرکت کرده بودند. سمینار با تلاوت کلام الله پاک شروع شد و با انانسری علی محمد برنامه به پیش رفت. سپس مسوول بخش یکی از حلقه های هزاره تاون ایچ ایس ایف ناظر حسین رحیمی مطلب شانرا به همین مناسبت به خوانش گرفتند و بعد قطعه شعری توسط ذبیح الله به خوانش گرفته شد و در ادامه سخنرانان سمینار هر یک به ترتیب عبدالله رفیعی، استاد زمان دهقانزاده، استاد عبدالغفور ربانی، محترم احمد علی کهزاد جنرل سکرتری ایچ دی پی و رییس ایچ ایس ایف آقای عصمت الله یاری به ارایه نظرات شان پرداختند. سخنرانان روی سخنان شان در مورد هزاره ها، تاریخ هزاره، بررسی وضعیت هزاره ها در زمان حال، نیاز به همبستگی ملی هزاره ها و اهمیت آن برای آینده هزاره بود. مراسم که حوالی ساعت 4:30 شروع شده بود، تقریبا ساعت 7:30 با اختتام رسید.

سمینار به روایت تصویر

 

تلاوت کلام الله مجید

انانسر محفل، علی محمد

ناظر حسین رحیمی

ذبیح الله

عبدالله رفیعی

آقای دهقانزاده

آقای استاد عبدالغفور ربانی

 

آقای  احمد علی کهزاد

 

آقای عصمت الله یاری

حاضرین در سمینار

حاضرین در سمینار

+ نوشته شده در 2013/10/8ساعت 0:32 AM توسط عبدالله رفیعی |

هنگامی که خفاشان خوش آشام، با پرپر ساختن هزاره های بی دفاع کویته توسط هزاران کیلوگرام مواد منفجره رکورد بزرگترین انفجار را ثبت می کردند و در راستای پلان های استراتیژیک نظامهای نامریی، خویش را نیز انتحار می نمودند و در مقابل، پیام تبریکیه و زر از باداران بی رحم شان می ستادند، عده ای از شاعران متعهد و انسان دوست، دست و پا زدن کودکان مجروح، زنان بسمل شده و ضجه های مادران به غم نشسته را تحمل نتوانسته، با عواطف انسانی "انزجار از قساوت" را هنرمندانه فریاد کردند، سهم همدلی و مسوولیت تاریخی شان را در راستای آگاهی به آزادگان جهان و نجات کتله ی از مظلوم ترین قربانیان روزگار، ادا نمودند.

شاعر گرانمایه محترم محمد حسین فیاض با تلاش و پشتکار زیاد، آثار شعری شاعران گرامی را جمع آوری نموده و بعد از ویرایش و تکمیل نمودن آن به کمک فرهیختگان محترم هر یک محترم محسن سعیدی و مریم احمدی در ایران، جهت به زیور چاپ آراسته شدنش به کویته فرستاند. در کویته انجمن علمی و فرهنگی کوشان که اعضای آن از جمله ی استادان مکاتب هزاره تاون است، همت نموده و با پرداخت هزینه اش، آنرا به زیور چاپ آراستند. اینک این اثر گرانبها را علاقه مندان می توانند، از کتابخانه ها و استشنری های هزاره تاون و علمدار رود بدست آورند.

مشخصات کتاب:

اسم کتاب: اینجا کویته است

گردآوری: محمد حسین فیاض

ویراستار: محسن سعیدی

صفحه آرایی و طرح جلد: مریم احمدی

ناشر: انجمن علمی و فرهنگی کوشان – کویته

وبلاگ کویته، در ضمن قدردانی از شاعران محترم که در مقابل نسل کشی هزاره های کویته سکوت ننموده و فریاد مظلومیت هزاره های کویته را سر دادند، خصوصا از شاعر گرامی محترم محمد حسین فیاض و انجمن کوشان قدردانی و سپاسگذاری می کند.

 

+ نوشته شده در 2013/9/16ساعت 7:42 PM توسط عبدالله رفیعی |

لحظه ها اینجا سقط می کنند

زایش شان مرده گان اند

بار گران دفنِ جنازه ها به دوش ماست

در انتظار تولد ناب روح مان زمین گیر شده است

 

نسیم خنک حکمِ سیلی تر را دارد

چهچهه های پرندگان سوگ گرفته اند

طلوع خورشید تاریکی می گستراند

نفس ها گاز شیمیایی یکدیگر اند

 

کویته فانوس همزیستی اش شکسته است

شعله های کبریت به حکم فتوا؛

در روز روشن و شب خاموش می شوند

دزدان دریایی بر دشت ها حکمروایی می کنند

 

لحظه ها آزادی خواهد زایید

جشن تولد گرفته خواهد شد

روح مان برعکس آبشاران شادی کنان خواهد پرید

نسیم همنفسِ لحظه های شادی مان خواهد شد

چهچهه های پرندگان به وجد مان خواهد آورد

طلوع خورشید نوید زندگی خواهد داد

نفس ها پیام عشق هدیه خواهد کرد

فانوس یکدیگر پذیری پر فروغ تر خواهد دمید

شعله های کبریت بندِ بندگی خواهند سوخت

دزدان دریایی یارای فرار نخواهند یافت

 

اگر ما با عزم برخیزیم

با اندیشه به پیش خیزیم

راه مان را خــود یابیم

عدالت و آزادی را آرمان مان سازیم

 

                     عبدالله رفیعی 28/8/2013م، کویته

+ نوشته شده در 2013/8/30ساعت 5:1 PM توسط عبدالله رفیعی |

نیزه های پیاپی خورشید

قلب ابر را پاره پاره می کند

ابر تمام هستی اش؛

هفت رنگِ نازِ عشق را

دانه دانه پیشکشِ خورشید می کند

اما خریدارش نیست

عاشقش بیشتر می تازد

ابر از ثقلِ گسستگی

طاقت اش تمام می شود

می گرید پیوسته دانه دانه

صدای گریه اش در پیرامون ما می پیچد

ما در انتظار آژیر سرمستی

زیر باران لحظه ای

عشق بازی می کنیم

عجیب روزگاریست؛

درد کس را کسی حس نمی کند

همه خریدار عشق است

 

                                        عبدالله رفیعی
+ نوشته شده در 2013/8/16ساعت 10:40 PM توسط عبدالله رفیعی |

در نتیجه حمله تروریستان بر موتر تاکسی زرد رنگ که مربوط به هزاره های شهر کویته است، در مرکز شهر کویته "قندهاری بازار" امروز دو شنبه ۲۲/۷/۲۰۱۳م، دو تن شهید و سه تن دیگر زخمی شدند. شهدا و زخمی ها به شفاخانه انتقال داده شده اند. با تاسف وضعیت صحی زخمی ها وخیم است، که احتمال شهادت را بیشتر می کند.

این درحالیست که در این اواخر به دستور نواز شریف، نیروهای انتظامی در حالی عملیات بر ضد لانه های تروریستان در داخل شهر کویته و مناطق اطراف آن است. طی عملیات نیروهای انتظامی چند تن از اعضای لشکر جهنگوی که همیشه مسوولیت کشتار هزاره ها را می گیرد، کشته و دستگیر شده اند. همچنان روز جمعه نیروی استخباراتی آی بی، در کراچی مسوول جوخه مرگ لشکر جهنگوی را دستگیر کرد و در نتیجه تحقیقات از وی نیروهای امنیتی کشف کرده اند که لشکر جهنگوی تصمیم به عملیات تروریستانه بزرگ در کراچی، کویته و شهر های دیگر دارد.

+ نوشته شده در 2013/7/22ساعت 4:55 PM توسط عبدالله رفیعی |

دقایق قبل از افطار امشبِ ۱۵/۷/۲۰۱۳م، در نتیجه حمله تروریستان بر موتر صاحب یکی از مغازه های لوازم الکترونیک در مسجد رود، چهار تن شهید شدند. تروریستان که تعداد شان به چهار تن می رسید و بر دو موتر سایکل سوار بودند زمانی هدف شان را مورد شلیک قرار دادند، که آنها مغازه شانرا بسته بودند و به طرف خانه شان می رفتند. جنازه های شهدا و زخمی ها به سول هسپتال انتقال داده شده است و در آنجا هزاره ها به تعداد بسیار زیاد جمع اند. از طرف دیگر جوانان به تعداد کثیر دست به تظاهرات در مقابل سول هسپتال زده و سرک جناح را با سرک های دیگر بسته اند.

پولیس ساحه محل حادثه را جهت تعقیت تروریستان نامعلوم بسته اند، از طرف دیگر ایف سی و پولیس در اطراف سول هسپتال تعیینات شده اند، تا از کدام حادثه دیگر جلوگیری به عمل آورند. حادثه امشب را نواز شریف محکوم کرد و از طرف دیگر حزب دموکراتیک هزاره در عکس العمل به این حادثه فردا را هرتال عمومی در شهر کویته و نیز علمای اهل تشیع فردا را سوگ عمومی اعلان کرده اند. قابل ذکر است که تا به امروز مجموع حملات بر هزاره ها را در کویته لشکر  جهنگوی به عهده گرفته است. اگرچه مسوولیت این حادثه را تا هنوز جریانی نگرفته است، ولی به احتمال زیاد لشکر جهنگوی این عمل غیر انسانی و ناجوانمردانه را انجام داده است.

+ نوشته شده در 2013/7/15ساعت 9:25 PM توسط عبدالله رفیعی |

نوشته از: خاطره افضلی

در بامداد خلوت و آرام نسیم ملایم سحرگاهی وزیدن گرفت. مؤذن همه را برای نماز فرا می خواند. ستارگان یکی پی دیگر با روشنایی که از حاشیه‌ی آسمان قد بر می‌افراشت ناپدید می‌شد. مهتاب هم دیگر تاب و توان رقابت با نور آفتاب را نداشت. آهسته آهسته هوا روشن می‌شد و مهتاب نور می‌باخت.

آفتاب از گوشه‌ی آسمان قد برافراشت و برهمه جا رنگ طلایی اش را می‌گستراند. این طلوع خورشید همزمان بود با رسیدن موتر سرخ رنگ نوع تیوتا پشت دروازه‌ی خانه‌ی علی. صدای بوق بلند شد. گرد و خاک نشسته بر در و پنجره‌ی موتر از سفر درجاده‌ی خاکی حکایت می‌کرد.

علی با خانم وطفل کوچکش آماده سفر شده بودند. در کنار من جوالی بزرگ که اسباب  و لوازم خانه را جمع نموده بودند، قرار داشت. جست و خیز موتر درجاده‌‌ی خاکی بر کهنگی‌ جوال غلبه می‌کرد و نزدیک بود آنرا بترکاند. اسباب و لوازم گنجانیده شده در درون جوال از آن شکل عجیب ساخته بود و همه جا اش برآمدگی داشت. شبیه به بوجی کچالو می‌ماند.

من که دهانم قفل شده بود نمی‌توانستم چیزی بگویم. از مقایسه کردن آن باخودم هم عاجز بودم. امتیازی را که برای خود می دادم همان ساختم از جنس چرم بود که در مقابل انبوه از وسایل که به درونم انباشته شده بود، مقاومت می‌کردم. قفل را نوع امتیاز می‌دانستم که به امنیت نسبی ام کمک می‌کند.

از لحظه‌ی که جایم را در صندوق عقب موتر ساخت، بیش از پیش دلم شکست و جایم تنگ‌تر شد. هرچند نوع امتیاز محسوب می‌شد که از یکطرف ‌سبب امنیتم می‌گردید و ازطرف دیگر تنگی‌ جا سبب خفقان و برآمدن نفسم می ‌شد. جوال جایش نسبتا خوب بود. هوایی خنک بیرون را استشمام می‌کرد. در کنار آن، گرد وخاک بیرون هم راحتش نمی ‌گذاشت.

در این جای تنگ به فکر روزگاری افتادم که دچار شده ایم. گیرودارهای زندگی و وابستگی‌های که ما را به خود وابسته ساخته است. درمیان انبوه از گیرودارهای زندگی یک دنیا لاف می‌زنیم اما چیزی جز هیولای که تنها نفس می‌کشد و زندگی نمی‌کند، تبدیل شده ایم. مدام می نالیم و می‌پریم این ور و آن ور.

افسردگی و پریشان حالی برچهره‌ی هم‌نوعانم محسوس است. لذت را در گیرودارهای مفت که به بال مگسی نمی‌ارزد، می‌جوییم. به جای دست یافتن به لذت و خوشی‌ها هر روز گرفتار یک مشکل دیگر می‌شویم. مثل همان قدیم را بخاطر آدم می‌آورد که می‎گفت: “خر بارکش شده است". درست گفته اند و این خوب در خور حال ماست. شبیه به حسن غم کش"گل آغا" می‌ماند.

گل آغا که زبان مادری اش پشتو است فارسی را شکسته - شکسته صحبت می‌کند. حین صحبت به علی می‌گفت: می پامی، ما باید د ساعت ده بجه د مرز باشیم. خلاص! از تو پاسپورت استه که نه؟ پاسپورت داری در این موتر بیشی اگه نداری در آن یکی دیگه بشانم.

علی سر تکان می داد و گفت:"بلی، ما پاسپورت داریم".

مسافر موتر که در آن افراد دارای ‌پاسپورت نشسته بودند، کامل نشده بود. سه تن از بی پاسپورت‌ها را در جمع آنان سوار کردند. با یک هماهنگی‌ همه آماده شدند. چند دقیقه نگذشت که موتر حرکت کرد. موتر با سرعت به پیش می‌رفت. گل‌آغا تلاش داشت تا ساعت ده خود را به مرز برساند. بی خیال و با سرعت تمام موتر را می‌دواند. به فکر مسافران کمتر بود. مسافران با سرعت که موتر به پیش می‌رفت نگران سلامتی خود بودند. به راننده به دیده شک می‌نگریستند مبادا نیشه کرده باشد.

آفتاب کامل برآمده بود. محل هزاره نشین را ترک می‌گفتیم. همه جا خاموش و بیگانه به نظر می‌رسید. چندی نگذشته بودیم که با ایستگاه بازرسی پولیس مواجه شدیم. در سر دو راهه موقعیت داشت. پوسته بازرسی از خریطه‌های مملو از خاک ساخته شده بود. سربازان با تفنگ‌های دست داشته شان در داخل  واطراف آن دیده می‌شد.

یک تن از  آنان که در وسط جاده ایستاده بود با تفنگ دست داشته اش به موتر که ما سوارش بودیم اشاره کرد. موتر هم ترمز کرد ولی سرعت بیش از حد موتر سبب شد که کمی پیش‌تر از محل که سرباز اشاره کرده بود بی‌ایستد. هنوز موتر متوقف نشده بود که سرباز با تفنگش به دروازه‌ی موترکوبید، مثل این که نفهمیده باشد. شیشه شکست و همه وحشت زده شده بودند. شیشه‌ی شکسته پاین ‌ریخت و لی به من آسیب نرساند.

راننده به عصبانیت از موتر پیاده شد. با نگاه خشمگین به عسکر می‌دید. مشاجره لفظی آن‌ها بالا گرفت. عسکری دیگری هم به جمع آنها پیوست. راننده می‌پرسید چرا شیشه موترش را شکسته است. سرباز کمتر حرف گل‌آغا را می‌شنید-- همه اش نا سزا می‌گفت. گل‌آغا روزش را بد روز دید و با اتحادیه‌ی مسافر بری تماس گرفت. خواست تا به قومندان این ساحه تماس گرفته و شکایت کند. سرباز دیگر که ترحم از صورتش معلوم می‌شد به کمک گل‌آغا شتافته و پوزش خواست.

مسافرین ساکت و خاموش به ماجرا می‌دیدند. این تنها گل‌آغا بود که هزینه پرداختن شیشه‌ی شکسته‌ی موترش را بی‌پردازد. راننده عصبانی بود. سربازان هم از بررسی و تلاشی اسباب و پاسپورت مسافرین خود داری نمودند. هزینه‌ی کمی نبود برای راننده‌ی که در بدل مزد کار می‌کند.

با نشستن دوباره و محکم زدن دروازه به چوکی رانندگی عقب فرمان ماشین نشست. زیاد می‌کوشید خونسردانه عمل کند اما نگاه به شیشه شکسته مجالش نمی‌داد. به سرعت تمام حرکت کرد و هر لحظه احتمال وقوع حادثه‌ی بدتر از این می‌رفت. اما وی دیگر تحملش به سر رسیده بود.

جاده‌ی پخته و باریک از دور همانند مار باریک می‌ماند که در حال تب و پیچ خوردن است. جاده بعضا شکسته و خامه بود. با عبور از آن نقطه ها صدایی بلند و وحشتناک شنیده می‌شد و موتر هم پرش های کلان پیدا می‌کرد. سرنیشنان که شب هم خوب نخوابیده بودند با این جست وخیزهای موتر  که تازه به خواب رفته بودند دوباره از خواب می‌پریدند.

کودک خورد سال علی بی‌تابی می‌کرد و هوا گرم شده بود. مادر می‌کوشید که گریه‌ی او را به هر نحوی ممکن آرام سازد. اطراف جاده‌ خلوت و خاموش بود. در دور دست‌ها درختان دیده می‌شد و بعضا خا نه‌های کهنه و کاه‌گلی کوچک روستایی تنهایی منظره ی بود که میشد دید.

گل‌آغا مرد نرم دل بود. کمی که فرصت برایش دست می‌داد موتر را متوقف می‌ساخت و به مسافرینش مهلت یک نفس کشیدن راحت را می‌داد. در ایستگاه های بازرسی بازهم چین‌های پیشانی گل‌آغا بیشتر می‌شدند. سربازان با گرفتن پول و نگاه تند و مسخره آمیزش به راننده و سرنیشینان موتر می‌دیدند. بعضا از راننده نصوار، سگرت و موادهای دیگر نیشه کننده را در خواست می‌کردند. بعضا تهدید می‌کرد و از زندان و شلاق هم چیزی به گوش راننده می‌خواند.

با خود می‌اندیشیدم عجب نظام وقانون، ولا! این همه افراد و وسایل بدون اینکه کوچکترین بازرسی جدی در آن صورت گیرد، خارج و داخل شهر می‌شوند. چی می‌دانیم درون آن چی باشد و چی چیزهای که در آن انتقال نکند. ‌

به سرعت تمام قلعه‌ی عبدالله را پشت سرگذراندیم و به سوی کوتل پرخم و پیچ گوجگ به پیش می‌رویم. به ایستگاه بعدی رسیدیم و گل‌آغا با بیرون کردن سرش از دریچه موتر به سربازان سلام داد. و گفت" استلی ماسی! څنګه یی، وړوړه ؟

سرباز با بی اعتنایی به احوال پرسی او به داخل موتر سرک کشید و همه مسافران را با نگاهی گذرای از دیدگانش عبور داد. سرنشینان موتر را یک- یک شمرد و از آنان پاسپورت خواست. گل‌آغا پاسپورت‌ها را یک به یک به سرباز داد و از برخورد نادرست سربازان شکایت کرد.  سرباز که مصروف بررسی پاسپورت‌ها بود هنوز متوجه شیشه شکسته ی وی نشده بود.

با ابرو بر هم کشیده پرسید: "ډلته خو دوه پاساپورتونه دي، نوری چیری دي؟"

گل آغا: "نښته، نلړی، وړوړه! مهاجرانو دي."  

پولیس:"ښه، داسی ووایه، نه. ږر څه ړاکړه."

گل آغا که سه صد روپیه در کف دستش قایم کرده بود، طرف پولیس دراز کرد. پولیس هم پنهانی شمار کرد و ادامه داد: "دا خو لږ ده، زمونږ کار و بار  په داسی روپیو نه چلیږی. زمونږ سیګار هم په دی بانډی نه خرڅوی، هلته ژر راښه. ‏‏‏"

گل‌آغا لرزان، لرزان از موترش پیاده شد و آن طرفتر نزد  عامر عسکر با سرباز که پاسپورت را بررسی می‌کرد رفت. بعداز گفت و گو و سر وصدای زیاد توانست خود را  با هفت صدکلدار از سربازان رها کند.

به "چمن"، منطقه ی که گوشه‌ ی از خاک پاکستان است، رسیدیم. چمن با جمعیت بزرگ از قوم پشتون که با دروازه‌ی ورودی والسوالی بولدک ولایت قندهار درهمسایگی واقع شده است، بازار کلان و بی نظم دارد. رانندگی دراین شهر سخت است، چون هیچ کس قواعد را مراعات نمی‌کند. موترگل آغا هم از آش همان دیگ می خورد. ساعت هنوز ده نشده بود، که همه مسافرین پیاده شدند.. جوال را کشان- کشان و من را با چرخ هایم به هوتل منتقل کردند. گل آقا پول هنگفتی را از مسافرین بی پاسپورت گرفت  و رهسپار آدرس نامعلوم شد. مسافرین که خسته سفر بودند کمی اسراحت کردند وبعداز خوردن صبحانه تصمیم رفتن را گرفتند.

بزرگترین حرفه‌ی که آنان دارند اموال را از خاک پاکستان به افغانستان توسط بایسکل، کراچی‌های دستی‌ اسب گادی، موترهای کهنه‌ی دارسن انتقال می‌دهند. اکثریت از بچه‌های کم سن و سال آن‌ها مصروف دست فروشی و کراچی وانی هستند. مکتبی و مراکز آموزشی یا علمی در این ساحات دیده نمی‌شود، اما مدرسه‌های کهنه‌ی دینی هنوز حاکمیت تمام عیار خود را دارد. مولویان از مدرسه خارج می‌شوند گویی که بعداز تولد هنوز فرصت و آب برای یکبار شستن سر وصورت شان نیافته اند. ریش انبوه و چرکین آنها بیش ازهمه مایه‌ی تنفر و انزجار مردم می‌شود.

اینان از خاک افغانستان به پاکستان و از خاک پاکستان به افغانستان افراد را به گونه‌ی غیرقانونی از کوچه‌های خرابه و باریک که در اطراف دروازه قرار دارند عبور داده و به آنسوی یا اینسوی مرز می‌کشانند. در وسط بازاری چمن زندان معروف ایست که اکثریت از شهروندان این منطقه با آن  آشناست. عبور از این شهر ما را در کوتل پرخم و پیچ گوجک مواجه می ساخت. این کوتل داری خم وپیچ‌های زیاد است که جاده ان خاک و غیر اسفالت شده است. علی با خانم و طفل خویش سوار بر موتر تیوتا ناظر این مناظر بودند. در نشیب های کوتل کوجگ لاری بزرگی که از کانکریت های میوه بار شده بود، را دیدند، که بر اثر تاریکی هوا و برخورد با موتر مسافر بری تصادف کرده بود. آنچه بیشتر تاسف بر انگیز بود این که هیچ کسی برای کمک او نیامده بودند.

پاسگاه‌های سربازان پاکستانی دراطراف این شهر دیده می‌شد.آنها در فراز کوه گوجک و نواحی آن همانند صندوقچه‌های کوچک نمایان بودند. اما برچ‌های مراقبتی سربازان به رنگ‌جگری در امتداد خط مرزی دیده می‌شدند که سربازان بر فراز آن شبیه به عقاب‌های کوچک شکاری معلوم دار بودند.

سربازان محلی با لباس‌های شخصی در وظیفه حاضر بودند. تفنگ‌هایشان در زیر چادرهای کلان که به گردن می‌اندازند دیده می‌شد. موتر سایکل‌های کهنه که شبیه به بخار ازعقب خود دود می‌دهند زیاد به گشت و گذار در آن نواحی مصروف بودند. در این سر زمین زنی دیده نمی شد که در شهر و خیابان قدم زند: شاید تنها مردان اند که در این شهر زاده شده اند و از زنان خبری نیست، شاید تلخ ترین شلاق روزگار را همین زنان خورده باشند، شاید حصارهای کهنه وفرسوده‌ی بلند اطراف آنان را محاصره کرده، و شاید درچارچوبه ‌ی دیوار محبوس شده باشند...شاید ...شاید...

علی که تازه در وطن خودش ریده بود اظهار خوشحالی می‌کند. به خانمش می‌گوید: خاک وطن احساس آرامش می‌دهد. کودک خورد سال اش را از آغوش خانمش گرفته با زبان کودکانه‌ی به تماشای وطن می‌خواند. آهسته آهسته به پیش می‌رود و با پسرش قصه می‌گوید. چند لحظه‌ی همین طور می‌گذرد که سوار موتر شده به سوی قندهار حرکت می‌کند. جاده‌ها پخته و بهتر از آنسوی مرز است.

بعضا در گوشه و کناری جاده سربازان امریکایی با عساکر افغانی دیده می‌شود. جاده شلوغ است و بعضا با بندش راه همراه است. سربازان افغانی که با موترهای سبز و خاکی مجهز اند راه را برای عابرین باز می‌کند. کاروان‌اکمالاتی ناتو امریکایی بیش از همه به مسدود کردن را ه می‌پردازند. کسی چیزی هم گفته نمی‌تواند نظامی است، قدرت دارد.

                                                                                           ادامه دارد...

+ نوشته شده در 2013/7/15ساعت 2:39 PM توسط عبدالله رفیعی |

نواز شریف به صراحت برای چندمین بار، بعد از سوگند اش بحیث نخست وزیر پاکستان گفته است، که معیشت پاکستان تا زمانی نمی تواند رشد کند، که امنیت برقرار نگردد و تروریسم از بین نرود. او تروریسم را نمی پذیرد و می گوید: "تا زمانی که تروریسم را به صورت کامل ازبین نبرم، آرام نمی گیرم." قرار بود به تاریخ دوازدهم جولای 2013م، جلسه ای مشتمل بر سران احزاب پارلمانی ترتیب یابد و طی آن بعد از مشوره، پالیسی جدید ملی در رابطه به امنیت و مبارزه جدی با تروریسم ترتیب یابد، اما این جلسه به تعویق افتاد. به تعویق افتادن این جلسه را من شخصا به فال نیک می گیرم، بخاطری که اگر قرار باشد از جلسه ای نتیجه گرفته شود، پس باید کارهای مقدماتی به صورت مکمل، قبلاً کامل گردد. قرار شده است قبل از برگزاری این جلسه آقای نواز شریف با سران احزاب به صورت خاص و همچنان با ارتش و سران سازمانهای استخباراتی مشوره کند و سپس یک مسوده ای را برای پالیسی جدید ملی ترتیب نموده و بعد جلسه سران احزاب پارلمانی را در آخر این ماه (جولایی) طلب کند. در همین راستا آقای نواز شریف بعد از چهارده سال، از دفتر مرکزی سازمان ستخباراتی پاکستان (آی ایس آی) دیروز 11/7/2013م، دیدن کرد. میجیر جنرال ضهیر الاسلام رییس قوی ترین سازمان استخباراتی پاکستان "آی ایس آی" در ضمن استقبال از آقای نواز شریف، به مدت پنج ساعت اوضاع داخلی و خارجی را برای وی تشریح کرد.

قابل ذکر است، که ارتش پاکستان چندی قبل بزرگترین تهدید را برای پاکستان از طریق دشمنان داخلی اش دانسته بود. دولت پاکستان از یک طرف با طالبان پاکستانی روبروست، طالبانی که قانون اساسی پاکستان را نمی پذیرد و خواهان نافذ شدن شریعت محمدی در سراسر پاکستان است. از طرف دیگر در بلوچستان نیز دولت با حریت طلبان بلوچ روبروست، بلوچهای که از بی عدالتی و تقسیم نابرابر قدرت و ثروت و به تاراج رفتن سرمایه ها زیر زمینی بلوچستان می نالند و خواهان آزادی کامل بلوچستان اند. این دو جبهه جدی در مقابل دولت از یک طرف و از طرف دیگر امنیت داخلی پاکستان را افراطیون مذهبی همچون لشکر جهنگوی، که ممکن با دولت به صورت جدی و مستقیم روبرو نباشند، نیز بهم زده اند. ماهیت نا امنی کراچی و شهر کویته رنگ دیگری دارد و آن افراط گرایی مذهبی است. افراط گرایی خودش یک حقیقت است، با آنکه بدون شک بحیث روپوش جهت دستیابی به دیگر اهداف نیز از آن استفاده می گردد.

آقای نواز شریف اینک که برای بار سوم سکان قدرت را در دست گرفته است و از تجربه کافی در زمینه حکومت داری برخوردار شده است، از قرار معلوم خواهان برقرار نمودن امنیت کامل و از بین بردن تمام انواع تروریسم، جهت کسب سرمایه گذاری های خارجی، حکومت داری خوب، ازبین بردن بحران معیشتی و دیگر مشکلات داخلی کشور است. وی نا آگاه نیست. اگر از یک طرف خواهان حل کردن معضله طالبان و حریت طلبان بلوچ است، از طرف دیگر بدون شک می داند، که ماهیت جنگ های فرقه گرایانه کراچی و کویته چیست؟ و از کجا آب می خورد. عده ای از صاحب نظران نیز طی مقالات و گفتگوهای شان به نهاد ها اخطار داده اند، که آنها وضعیت کشور را به لبه سقوط رسانده اند، اینک بگذارند تا پالیسی سازی مسوولیت اش به عهده حکومت منتخب ملکی باشد. اگر واضیح تر بنویسیم؛ قریب به اکثریت خواهان این است، که ارتش و سازمانهای استخباراتی نباید برای خودشان ترجیحات و پالیسی های جداگانه و مغایر با خواست حکومت منتخب ملکی داشته باشند و به صورت خودسرانه و بدون پاسخگویی وارد عمل شوند. چندی قبل کمیسیون تحقیق در مورد حادثه ایبت آباد (محل کشته شدن اسامه) گزارش اش به نشر رسید و طی آن گزارش نیز به صراحت یادآوری شده بود، که یکی از علت های بحران پاکستان، بالادستی ارتش، عدم پاسخگویی سازمانی های استخباراتی و عمل کرد های خودسرانه شان است. در گزارش درخواست شده است، که باید اجازه داده شود که پالیسی ها فقط توسط حکومت منتخب مردمی با در نظر داشت منافع ملی ساخته شود و عملی کردنش اش به عهده نهاد های دیگر باشد.

بعد از باز دید از مقر سازمانی استخباراتی (آی اس آی)، آقای نواز شریف به درستی نشان داد، که پاکستان از دو حکومت متوازی، یعنی یکی مرکز اش در اسلام آباد و منتخب مردم و دیگری مقر ارتش، راولپندی رنج می برد. اگر قرار است، در پاکستان مبارزه جدی بر ضد تروریسم به طور کامل صورت بگیرد و زمینه امنیت کامل و بقای پاکستان تضمین گردد، پس باید یک پالیسی جامع و قابل قبول توسط حکومت مردمی به کمک ارتش، سازمانهای هشت گانه استخبارتی و احزاب سیاسی و جامعه مدنی ترتیب گردد. هر آنگاه که پالیسی عادلانه ترتیب گردید و تمام نهاد ها دوگانه عمل نکردند و برای بیرون رفت از بحران تروریسم دست به دست همه داده و به کمک مردم دست رد به سینه تروریستان زدند، شاید مردم پاکستان روی آرامش را ببینند. در غیر آنصورت جلسه و جلسه بازی ها و بیانیه های سیاسی سودی ندارد.

+ نوشته شده در 2013/7/13ساعت 7:34 PM توسط عبدالله رفیعی |

     انجمن علمی و فرهنگی کوشان؛ روز یکشنبه 23/6/2013م، دومین دور کانکور آزمایشی اش را  برای لیسه و ارزیابی اش را برای دوره متوسط برگزار نموده بود. در کانکور آزمایشی متذکره بیشتر از ۱۶۰۰ دانش آموز از مکاتب هزاره تاون شرکت نموده بودند، که بعد از بررسی پاسخنامه های کانکور آزمایشی شان، انجمن علمی و فرهنگی کوشان نتیجه اش را قرار ذیل اعلان کرد.

     قابل یادآوریست که قرار بود انجمن کوشان، از دانش آموزان ممتاز دومین دور کانکور آزمایشی کوشان طی پروگرام باشکوهی تقدیر به عمل آورد و در همان روز نتیجه را اعلان کند، ولی بخاطر وضعیت نامناسب امنیتی و فضای سوگ در هزاره تاون تقدیر از دانش آموزان ممتاز را برای بعد از عید به تعوق انداخته است، اما نتیجه کانکور آزمایشی را اعلان کرد. انجمن علمی و فرهنگی کوشان بعد از عید از دانش آموزان ممتاز تقدیر به عمل می آورد.

     طبق پلان، نتیجه دانش آموزان به اساس سریال نمبر شان اعلان شده است، اما از هر صنف فقط دانش آموزان ممتاز، مشخصات شان به صورت کامل ذکر گردیده است. کویته بلاگفا کسب درجه های عالی را برای دانش آموزان ممتاز، اداره و استادان شان و فامیلهای گرامی شان تبریک گفته و آرزوی موفقیت هرچه بیشتر را برای عموم دانش آموزان می کند.

نکته (۱): نتایج به صورت صنف وار در زیر این پست آمده است. البته فقط صفحه اول اش دیده می شود، ولی برای دیدن نتایج کامل هر صنف باید بر روی ادامه مطلب همان صنف کلیک کنید.

نکته (۲): آن عده از دانش آموزانی که سریال نمبر های شانرا در پاسخنامه های شان ننوشته بودند، پاسخنامه های شان بخاطر نامشخص بودن بررسی نشده است.

+ نوشته شده در 2013/7/5ساعت 0:12 AM توسط عبدالله رفیعی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2013/7/4ساعت 11:47 PM توسط عبدالله رفیعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2013/7/4ساعت 11:37 PM توسط عبدالله رفیعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2013/7/4ساعت 11:24 PM توسط عبدالله رفیعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2013/7/4ساعت 11:6 PM توسط عبدالله رفیعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2013/7/4ساعت 10:42 PM توسط عبدالله رفیعی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 2013/7/4ساعت 10:30 PM توسط عبدالله رفیعی

     به درخواست رهبر سنی اتحاد کونسل محترم صاحبزاده حامد رضا، با در نظر داشت حادثه های پشاور(حمله بر ارتش)، نانگا پربت (حمله بر سیاحان خارجی) و کویته (خودکش حملهِ بلخی چوک) به تعداد پنجاه تن از مفتی های اهل تسنن فتوای دسته جمعی صادر کردند که در اسلام حملات خودکش حرام است و کشتار مهمانان خارجی از جمله گناهان کبیره است. در فتوا آمده است، که حمله بر زیارتگاه ها، شفاخانه ها، تشییع جنازه ها، بازار ها و نیروهای انتظامی جهاد نیست، بلکه فساد است. کسانی که خون بی گناهان را می ریزند سپاهی اسلام نه، بلکه خاین اند. کسانی که با تفسیر های خود ساخته شان بر ضد حکومت جنگ می کنند و به بهانه آن خون بی گناهان را می ریزند، جهنمی اند و بر حکومت وقت فرض است تا آنها را از بین ببرد. در سلسله فتوا آمده است، که اسلام درس حفاظت از زنان و اطفال را می دهد و اجازه ضرر رساندن به زنان، اطفال و ریش سفیدان را در دوران جنگ نیز نمی دهد و تا حتی اجازه ضرر رساندن به نباتات را نمی دهد. اسلام حرمت جان یک انسان را بالاتر از حرمت کعبه و قتل یک انسان بی گناه را قتل انسانیت شمرده است، در چنین یک حالت قتل بی گناهان، زنان، کودکان چگونه می تواند جایز باشد؟ پس هر آنکسی که یک فرد نادان را تحریک به عمل انتحار می کند، تحریک کننده و تحریک شوند، هر دو گناهکار اند و در عذاب الهی خواهد بود.

     در اخیر فتوا آمده است، که تمام ایمه کرام بر این حرف متفق اند که هرگاه کدام گروه مسلح بر اساس تاویل های خودساخته اش، قانون یک دولت را نپذیرد و دست به عملکرد های فراقانونی مطابق به سلیقهِ خودشان بزنند، پس در آنصورت جنگ با آنها مباح است. بنابر این بر حکومت وقت لازم است که بر ضد تروریستان جنگ نماید. نخست وزیر پاکستان اعلان جهاد بر ضد آنها نماید  و تمام قوم در جهاد شریک شود، زیرا آب از سر گذشته است و اگر حالا کاری نشود، سالمیت کشور به خطر می افتد.

+ نوشته شده در 2013/7/3ساعت 5:20 PM توسط عبدالله رفیعی |

     نخست وزیر جدید پاکستان محترم نواز شریف، بعد از حادثه اندوهناک بلخی چوک 30/6/2013م، که طی آن 30 تن شهید و عده ای کثیری زخمی شدند، به کویته آمدند. ایشان بعد از ورود شان به کویته، جلسه ای را در گورنر هاوس که در آن سران احزاب شامل حکومت، گورنر بلوچستان محترم محمد خان اچگزی، وزرای مرکزی و ایالتی  و سرای نیروهای استخباراتی مثل آی ایس آی، ایم آی و آی بی و سران نیروهای انتظامی همچون ایف سی و پولیس موجود بودند، صدارت کردند. ایشان بعد از جلسه طی سخنانی به روزنامه نگاران گفتند، که؛ شهر کویته بیشتر از 20 بازار و کوچه نیست، ولی چرا در آن امنیت تامین نمیشود؟ آقای نواز شریف ادامه دادند، که بعضی ها حملات اخیر را ناکامی حکومت تعبیر می کنند، ولی اینطور نیست. ما تلاش نهایی خود را بخرچ می دهیم تا در تمام پاکستان امنیت کامل برقرار شود. ایشان گفتند که من به آی ایس آی و دیگر نیروهای که تحت فرمان حکومت مرکزی است حکم داده ام، که با داکتر عبدالمالک وزیراعلی بلوچستان جهت تامین امنیت بلوچستان همکاری جدی نمایند. همچنان ایشان گفتند که من به آی ایس آی گفته ام، که حادثه هزاره تاون را بحیت یک امتحان در نظر بگیرد و عاملان حادثه را به دست قانون بسپارد.

     قابل یادآوریست که عده ای از سران هزاره های کویته نیز تحت ریاست محترم سید رضا آغا، با نواز شریف ملاقات نموده و در رابطه به مسایل هزاره های کویته صحبت کردند. آقای نواز شریف قول داده اند، که بعد از برگشت از سفر چین، ایشان یک جلسه ای بزرگ که شامل سران احزاب سیاسی پاکستان خواهد بود، طلب کرده و در رابطه به تروریسم تصامیم جدی خواهد گرفت. ایشان گفتند قتل و غارت گری را ایشان به هیچ صورت پذیرفته نمی توانند. (دیده شود، چه می شود)

+ نوشته شده در 2013/7/3ساعت 5:14 PM توسط عبدالله رفیعی |

     جنازه های شهدای حادثه بلخی چوک که دیروز ۳۰/۶/۲۰۱۳م، به وقوع پیوست امروز حوالی ساعت ۲ بعد از ظهر بخاک سپرده شدند. جنازه های شهدای دیشب به امام بارگاه های مختلف تقسیم شده بودند، تا در میان یخ نگهداری گردند و فردا بخاک سپرده شوند. امروز جنازه ها از امام بارگاه های مختلف جمع آوری شده و با حضور پر شور مردم در میان آه و اشک عزیزان شان بخاک سپرده شدند.

     در مراسم تشییع جنازه  شهدا که قرار آخرین گزارش تعداد شان به ۳۰ تن رسیده  است، در ضمن عموم مردم، رهبران نهاد های مختلف نیز حضور یافته بودند، که طی سخنانی گفته های شانرا به مردم رساندند. فردا فاتحه عمومی برای شهدا در امام بارگاه علی ابن ابی طالب برگزار می گردد و قرار است که وزیر اعلی جدید بلوچستان محترم داکتر عبدالمالک در آن حضور یافته و در ضمن فاتحه گفتن با مردم از نزدیک در مورد مسایل شان گفتگو کند.

+ نوشته شده در 2013/7/1ساعت 4:18 PM توسط عبدالله رفیعی |

 

    قرار آخرین گزارش ها از منابع مختلف و محل حادثه، از حادثه حمله خودکشِ ۳۰/۶/۲۰۱۳م، در بلخی چوک - هزاره تاون چنین اطلاعات حاصل می گردد، که شخص انتحاری که سن اش در حدود ۱۸ الی ۲۰ سال معلوم می شود، حوالی ساعت ۸ شب خود را با یک بایسکل اش در بلخی چوک می رساند. سپس وی مواد منفجره اش را منفجر می سازد. در نتیجه انفجارش،  در ضمن مواد انفجاری، ساچمه های که در واسکت انتحاری اش جابجا شده بود به شدت خیلی زیاد به اطراف پخش می شود، که در نتیجه آن در آن محل شلوغ بازار، قرار آخرین اطلاعات ۲۸ تن شهید و بیشتر از ۶۰ تن زخمی شده اند (در بین شهدا ۱۰ تن شان زن و سه تن شان طفل اند) . خودکش، با خود دو دانه بمب دستی و یکدانه تفنکچه نیز داشته است، اما بمب ها منفجر نشده بودند، که بعدا توسط نیروهای انتظامی کنترول شد. در رابطه به اینکه هدف مشخص خودکش، مسجد علی ابن ابی طالب و یا کدام جای دیگر بوده است، چیزی نمیتوان اینک گفت. همچنان نمیتوان که علت استفاده نکردن از بمب ها و تنفگچه را مشخصا بیان کرد. بر علاوه با آنکه رسانه ها هویت خودکش را ازبک اعلان کرد، ولی از قرار چهره وی، نمیتوان هویت اش را دقیقاً ذکر کرد.

     بعد از انفجار، برق محل حادثه قطع شد و محل در تاریکی فرو رفت، اما جوانان با همت با آوردن چراغ ها و تلاش خستگی ناپذیر توانستند شهدا و زخمی ها را از محل بردارند.  زمانی که شهدا و زخمی ها به شفاخانه عمومی برده شدند، با تاسف شفاخانه بخاطری حادثه ای که چندی قبل در آن به وقوع پیوسته بود، مسدود بود، لهذا در زمان مناسب به زخمی ها رسیدگی صورت نگرفت و سبب گردید که عده ای از زخمی ها به شهادت برسند. بعد از آن زخمی های حادثه به شفاخانه نظامی شهر، که در نزدیکی مهرآباد واقع است، جهت معالجه برده شدند.

     اینک شهدا از شفاخانه نظامی و دیگر جاها دوباره به هزاره تاون آورده شده اند و در امام بارگاه های مختلف تقسیم شده اند، تا فردا در مورد بخاک سپری آنها تصمیم گرفته شود. مسوولیت این حادثه اسفناک را سخنگوی لشکر جهنگوی کسی بنام ابوبکر صدق بعد از گفتگو ها با مرکز رسانه ها به عهده گرفته است. در ضمن یاد آور شده است که شیعیان نباید غافل باشند، که در زمان جنگ لشکر جهنگوی با حکومت، لشکر جهنگوی متوجه آنها نیست و به آنها کاری ندارد.... همچنان علاوه کرده است، که لشکر جهنگوی تا نافذ شدن نظام خلفای راشدین به حملات اش ادامه خواهد داد.

     ایچ دی پی فردا را در عکس العمل به این حادثه هرتال عمومی در شهر کویته اعلان کرده است و نهاد های مذهبی از سه الی هفت روز را سوگ عمومی اعلان کرده اند و همچنان اکثر از رهبران احزاب سیاسی پاکستان و مقامات دولتی اش، این حادثه را تاسف انگیز خوانده و محکوم کرده اند.

+ نوشته شده در 2013/7/1ساعت 3:47 AM توسط عبدالله رفیعی |

     امشب ۳۰/۶/۲۰۱۳م، حوالی ساعت ۸ شب، در نتیجه انفجارِ شدیدی در بلخی چوک، علی آباد هزاره تاون، تعدادی زیادی شهید و زخمی شدند. به گفته شاهدان به احتمال زیاد انفجار در نتیجه عمل خودکش صورت گرفته است.  قابل یادآوریست که قرار بعضی اطلاعات دو انفجار صورت گرفته است، یعنی انفجاری اول صورت می گیرد و بعد از آن انفجاری دیگری دقایق بعد صورت می گیرد. در صحنه انفجار که در بین امام بارگاه علی آّباد و بلخی چوک صورت گرفته است، منازل، دوکانها و شیشه های دوکانهای اطراف تخریب شده اند و در صحنه موتر سایکل ها و سایکل های تخریب شده به مشاهده می رسد. جوانان شهدا را که به گفته رسانه ها تعداد شان ۲۴ تن قرار آخرین اطلاعات و زخمی ها را که تعداد شان به ۶۵  تن می رسند، به شفاخانه انتقال داده اند. احتمال می رود، که تعداد شهدا  بخاطر وخیم بودن وضعیت زخمی ها بیشتر شوند...

     اینک مردم در ضمن آنکه در اطراف محل حادثه جمع اند، جوانان به تعداد کثیری در شفاخانه عمومی جمع اند. گزارش های که رسانه ها از شلیک های هوایی می دهند، دقیق نمی باشد. در صحنه حادثه در اوایل شلیک هایی صورت گرفت، ولی اینک کدام نوع شلیک صورت نمی گیرد و نیز اطراف شفاخانه عمومی را جوانان با نیروهای انتظامی گرفته اند. قرار آخرین اطلاعات زخمی های که وضعیت صحی شان وخیم اند، به طرف شفاخانه نظامی شهر، سی ایم ایچ انتقال داده می شوند.

     قابل یادآوریست که بلخی چوک، یکی از شلوغ ترین محل های هزاره تاون است، که از آن مردم به تعداد خیلی زیاد تردد می کند و از دوکانهای آن  و همچنان لیری های که در دو طرف سرک ایستاد می شوند، خرید می کنند. قرار اطلاعات اولیه در بین شهدا و زخمی ها به تعداد زیادی زن ها و اطفال نیز وجود دارند.

     بعد از حادثه اسفناک سبزی مارکیت که در نتیجه آن بیشتر از صد تن شهید شدند، این دومین انفجاری است که هزاره تاون را به خون و خاک می کشد، اما سوالی که وجود دارد، اینست که با آنکه هزاره تاون "ساحه سرخ" ، بعد از حادثه سبزی مارکیت شمرده شده است و توسط نیروهای انتظامی هر فردی که وارد هزاره تاون می شود و یا از آن خارج می شود، دقیقاً بازرسی می شود، چگونه این انفجار صورت می گیرد.

+ نوشته شده در 2013/6/30ساعت 10:9 PM توسط عبدالله رفیعی |

مطالب قدیمی‌تر